سمفونی حیات ابدی

متن مرتبط با «سنگی» در سایت سمفونی حیات ابدی نوشته شده است

حوض سنگی (( قسمت چهارم ))

  • نیلوبلاگ

    قصه تا آنجا پیش رفت که با تیغه و موتور و در و پیکر بی در و پیکر کارگاه هم حسی ام شروع شده بود . هنوز یک دل سیر از شجاعت تازه بدست آورده ام کیفور نشده بودم ، که با صدای مربی جوان به خودم آمدم : _ کافیه حالا باید برش زدن رو یاد بگیری . شجاعت نابالغم در شرف تباهی بود که به خاطر آوردم این تیغه برای دست بی خطر است ! مربی نشست و تکه سنگی را بعد از چند وارسی سر دستی ، و نه خیلی محتاطانه از طرفی که به نظر هموار تر می آمد به تیغه در حال حرکت نزدیک کرد . سر و صدایی اعصاب خورد کن تمام فضا را گرفت ، اعصاب خورد کنی شیرین که صدایش بی وقفه در سی و سه بند اعصاب نداشته ام رژه می رفت و فقط شگفتی سنگی که مثل پنی...

    ادامه مطلب