خرید بک لینک
(( تاریخ مصرف 99 سال پس از تولید ! ))

قسمت دوم

خانم والا رفعت را صدا زد که :

_ آفتابه لگن را از خوض نه ، از تنگ سردابه که خنک تر است آب کن و وقت صلاه صبح بیار اتاقم ، افطار را هم تو حیاط میخوریم ، روی تخت .

رفعت با آن هیکل ریزه جلدی پرید جلوی پای خانم والا و در حالیکه چشم های درشتش را پشت هم میبست و باز می کرد و با لبه صوری اش ، مثل دختر هایی که از هول خواستگار گیج شدند ور میرفت گفت :

_ چشم خانوم جون !

و انگار راحت شده باشد آب گلویش را قورت داد .

_ چراغ را نفت کردی ؟

_ بله خانوم جون همه چراغ ها نفت شدن .

و همینطور که لبه روسری اش را دور انگشت اشاره اش هی میپیچید ادامه داد :

میرز ممد کفاش میگفت شنفته انگلیسا از دادن پول نفت ایران سر باز زدن و دست دولت را گذاشتند به حنا ! حکما دو روز دیگه نفت چراغم نیست و سر شب تاریکی باهاس سر کنیم !

خانم والا که در حال وارد شدن به اتاق بود ، صورت استخوانی اش را از درگاه در بیرون کشید و ا خنده ای سرد رو به رفعت گفت :

_ از چی خوف کردی رفعت ؟ در منزل آقا خان به قاعده ی سیر کردن یک جنگ سه ساله قشون روس و انگلیس ضروریات هست ! مرخص کردن اهل خانه به دستور من ترس از بدنامی مرگ و میر تصادفی شان و بد در رفتن اسم آقاخان در قحط سالی بود .

رفعت که سرعت پیچاندن روسری دور انگشتش بیشتر شده بود تته پته کنان و تند تند گفت :

_ غلط بکنم خانم جان که اصلا من باب شکم کارد خورده فکری شده باشم ، خواستم احوال مملکت را باز گو کنم که مایلید بدانید ...

خانم والا بی توجه به حرف های رفعت کلامش را برید و در حالیکه اخمش را توی هم کشیده بود گفت :

_ فکر سحری باش ...

_ چشم خانوم جون

خانم والا خودش هم خوب میدانست که حرفش پشتوانه ای ندارد و در این بحبوحه سیر کردن آن همه خدم و حشم شاید برای یک چون آقا خان سخت نباشد ، اما پناه آوردن قوم و خویش از هر گوشه و کناری به منظور نجات جانشان به عمارت اقا خان حتما مشکل ایجاد خواهد کرد !

خانم والا به اتاقش رفت و رفعت توی مطبخ مشغول مهیای سحری شد . طهورا روی تخت توی حیاط دراز کشید و توی تاریکی نمیدانم به چی فکر میکرد که قیافه اش انقدر کیفور بود . دختر بیست و پنج ساله ای که رگ و ریشه اش پر از تربیت خانم والا بود و تنها تفاوتش با خانم والا در این خلاصه میشد که مرد ها را هیچ آدم فرض نمی کرد و این از اثر نامزدی ناموفق اش با یکی از خان و خازده های قجری بود که دلش را برای همیشه به تمام مرد ها سیاه کرده بود .

هرچه این پهلو آن پهلو شدم ، دنده های آن پیر مرد که از فرط لاغری بیرون زده بود و کاسه گدایی دست آن حجره دار سابق که در کودکی میشناختمش و جنازه هایی که از شدت کثرت شان میشد از رویشان گام زد از ذهنم محو نمیشد .

تنگ آب را برداشتم و رفتم روی پشت بام که خنکای باد ، داغی سر آماس کرده ا را التیام بخشد .

هنوز 24 سالم تمام نشده بود که نه به اعتبار یک فقره سیبیل تابیده و یک دست کت و شلوار فرنگی و بلوز ابریشمی و کفش چرمی و کلاه لبه برگشته فرنگی ، که آقاخان برای سر در آوردن توی سر ها از خود فرنگ که ندیده بودمش و فقط وصفش را از آقا خان شیده بودم ابتیاع کرده بود ، که تنها به اعتبار چار خط شعر حافظ و سعدی و تاریخ بیهقی و علوم سیاست که خانم والا گوشه مهتابی اتاقش شب ها برایم مشق کرده بود توانسته بودم توی یک روزنامه ، برای خودم یک ستون دست و پا کنم !

امروز پی پر کردن ستون روزنامه ام ، به جاهایی رفته بودم و چیزهایی دیده بودم که وحشت تا استخوان م رسیده بود و به خوبی در یافته بودم اوضاع بدتر از آن است که ما فکر میکنیم ! اوضاع بدتر از آن است که آقا خان بتواد به وارد کردن ابریشم فکر کند و با سودش برای من زن از اعیان بگیرد و با پدر زن من حسابی سود کند و ...

سرم داشت از باد خرداد ماهی پشت بام خنک میشد که صدای زنانه ای که نوای تار و تنبک همراهی اش می کرد ، سکوت شب را شکست .

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

سا شب و روز به جز فکر تو هم کاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهند کاری هست

فرنگیس بود . یکی یکدانه سید اسماعیل بازاری .

سید اسماعیل بیست دهنه مغازه توی بازار از حجره فرش و بقالی و قصابی و رنگ رزی و کارگاه سفالگری گرفته تا قهوه خانه و عطاری داشت و چند عمارت اطراف طهران و البته ! چند بنگاه صادرات و واردات که طرف حسابشان انگلیس ها بود !

انگلیس هایی که کشورمان را اشغال کرده بودند و غله را از بازارمان آنقدر خریده بودند که قیمتش سر به آسمان ساییده بود و حکم طلا شده بود و به کل از سفره هامان جمع شده بود ، طرف حساب همین بنگاه های مذکور بودند و امثال این سید اسماعیل غله را از دهن مردم گرفته به دهان بیگانه میگذاشت !

عجیب نبود که از شروع قحطی وضعشان بدتر که نشده روز به روز هم فراخ تر سفره می اندازند ...

فرنگیس اما دختری زیبای بیسوادی بود که پدر معصبش تنها برای تزویج با یک مرد متمول تربیت و بزرگش کرده بود ! ثروت سید اسماعیل از زنش بود و جز این دختر وارث نداشت ، سر همین هم بود که فکر پسر داشتن ، به هوس زن دوم نیانداخته بودش !

فرنگیس روزنامه نمیخواند ، از کوچه خیابان رد نشده بود ، معاشرت نکرده بود و راحتتان کنم زندگی نکرده بود فقط زنده بود و همین مسرت احمقانه ای به او میداد که بسیار معصومانه اش می کرد و با هجده سال سن فقط یک بچه بود و هیچ ...

در ذهنم بسیار به پرنده ای میمانست که در قفسی از طلا زندگی میکند !

پیش از این بسیار صدای آواز خواندن دخترک را که با همراهی نوازندگان خانه شان در ایوان در غیاب سید اسماعیل میخواندند شنیده بودم و در عوالم جوانی گاهی هم سرک کشیده و از موهای درهم پریشانش که نصف شبی به قصه های پریان میمانست کیفور شده بودم . اما آن شب بی خبری این دختر و اهل این خانه از چیزهایی که من دیده بودم و سرخوشی شان نفرت عجیبی برای دقایقی توی دلم انداخت .

به خودم هوش زدم که این دختر فرنگیس دنیا ندیده است ! و بعد نفس راحتی کشیدم و نفرت زودجایش را به بی تفاوتی داد ولی دیگر نتوانستم از آن صدای آهنگین کیفور شم ...

سید اسماعیل اگرچه در بد بخت کردن مردم نقش داشت اما تسبیح از دستش نمی افتاد و پیشانی اش زخم داشت ، اما همیشه برای سرگرم کردن رجال سیاسی و بازاریان که به خانه شان آمد و شد داشتند مطرب دم دستشان بود .

منتها آواز خواندن این دختر پرده نشین که اجازه بی روسری نشستن جلوی سید اسماعیل را نداشت ، ماجرایی بسیار پنهانی و بعید مینمود که من یک شب دم کرده بهاری ،درست مثل حالا ! رازش را فهمیدم ...

* نیمه شب طهران ... 19 خرداد 1297 ... دوم رمضان المبارک *

برچسب: تاریخ,مصرف,سال,تولید, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

صفحه بندی