قصه تا آنجا پیش رفت که با تیغه و موتور و در و پیکر بی در و پیکر کارگاه هم حسی ام شروع شده بود .
هنوز یک دل سیر از شجاعت تازه بدست آورده ام کیفور نشده بودم ، که با صدای مربی جوان به خودم آمدم :
_ کافیه حالا باید برش زدن رو یاد بگیری .
شجاعت نابالغم در شرف تباهی بود که به خاطر آوردم این تیغه برای دست بی خطر است !
مربی نشست و تکه سنگی را بعد از چند وارسی سر دستی ، و نه خیلی محتاطانه از طرفی که به نظر هموار تر می آمد به تیغه در حال حرکت نزدیک کرد . سر و صدایی اعصاب خورد کن تمام فضا را گرفت ، اعصاب خورد کنی شیرین که صدایش بی وقفه در سی و سه بند اعصاب نداشته ام رژه می رفت و فقط شگفتی سنگی که مثل پنیر سر سفره صبحانه یک ساعت قبلمان ، برش میخورد نمیگذاشت ابدا اعتراضی به آن بکنم .
هر طور حساب کتاب کردم حالی ام نشد که تیغه ای که سنگ را می برد چطور با دست آدمیزاد کاری ندارد ؟؟!
مربی که از جایش بلند شد بطور غریزی و در نتیجه اهلی شدن بدون آنکه از من خواسته باشد من نشستم و سنگ را دست گرفتم و به شیوه مربی از سطح مقطع برش خورده که ساده تر می آمد زیر تیغه بردم .
آنقدر فشار دستم به سنگ زیاد بود و آنقدر محض اطمینان سنگ را محک چسبیده بودم که پس از پایان برش ، دستم از خراش بخش های سخت سنگ چیزی هم به سنگ پا بده کار شده بود .
در چنان کارگاه بی در و پیکر و عاری از حریم خصوصی این خیلی دور از انتظار نیست ، که وقتی بعد از چند دقیقه طاقت فرسا سرت را بلند میکنی تا نفس به زحمت حبس شده ات را بیرون بدمی ، از پنجره مقابلت کودک بازیگوشی با زبان بیرون آمده جای خسته نباشید چهره به شدت مچاله شده از دقتت را به سخره بگیرد !
هیچ کس دوست ندارد بعد از نخستین حرکت حقیقی و کاملا فیزیکی که در زمینه هنر مورد علاقه اش با چهره ای در حال لوده گی رو به رو شود ! من هم که ازین قاعده مستثنا نبودم یک برو گم شو ی بادی لنگوئیجی طوری که مربی نبیند نثار کودک کردم .
مربی که اصلا معلوم نبود از کجا توانست با پس سرش حرکت مرا ببیند گفت : اصلا از پنجره با کسی بیرون صحبت نکنید برای اداره بد میشه !!!
_ چشم !!!
بعد از برش زدن نوبت اسلایس کردن بود که حکایت داشت از حرکت یکنواخت بدون لرزش و تمام وقت در یک جهت سنگ تا اسلایس با قطری یکدست حاصل شود .
تمام قوا را جمع کردم و اولین اسلایس را چنان زدم که دستگاه های ساخته بشر به چین و ماچین هم ابدا نتوانند زنند !
به سبب حرکت کاملا حرفه ای ام که از تازه کار ها بعید بود ، بشدت مورد توجه و تشویق و تحسین مربی قرار گرفتم .
حقیر بارها به دوستان و نزدیکان توصیه اکید همراه با التماس و خواهش گاه حتی عجز نواتوانی ، کرده ام که تحت هیچ شرایط ، _ هیچ شراط ! _ از بنده تعریف و تشویق بیش از حد نکنند ! ولو اینکه اینجانب با قابلمه و ملاقه موفق به شکافت هسته اتم در مطبخ شده باشم که گفتنش حتی موجب شگفتیست ! چرا که بنده بیش از و پیش از تبحر و تخصص در هر چیزی ، قدرتی ما فوق تصور در جوگیر شدن در آن کار را دارم !!!
تشویق های مربی تمامی نداشت و هی شاخ و برگ می یافت ! دیگر تقریبا فقط حضور مادی ام روی صندلی بود و حضور معنوی ام جایی بالاتر از دودکش ساختمان طیران می کرد !!!
مربی که اعتماد کامل به مهارت من پیدا کرده بود به عنوان حسن ختام تشویق های بی پایانش ، که معلوم نبود از آموزش خودش بود یا استعداد من ؟! افزود :
_ پس تا تو این چند تا تکه رو همه شو اسلایس کنی یه توک پا میرم بیرون و میام !
بیرون رفتن مربی ، بعد از تجلیلی که از من در یک مراسم دو نفره بین خودم و خودش به عمل آورده بود به منزله اختیار تام کارگاه در دست من بود !
چنان از خود بی خود شده بودم و سنگ ها را یکی پس از دیگری زیر تیغه میدادم که انگار دارم ساندویچ نان پنیر سبزی برای مدرسه میزنم !
اگر سنگ ها زبان داشتند قطع به یقین می گفتند : داداش داری اشتباه میزنی !!! ولی در کارگاهی که متکلم وحده اش من بودم و از شدت اعتماد به نفس صدای آوازم هم بلند شده بود ، که منجر به تذکر از دفتر شد ، چه کسی میخواست روشنگری کند که : لعنتی سنگ ها را بیات کردی رفت ! به خاطر خدا کوتاه بیا !!! ؟؟؟!!!
مربی که برگشت به جای اسلایس هایی با ساختار مکعب مستطیل ، با تعدادی دامن کلوش مواجه شد که سرشان تا تهشان پرسپکتیوی سر خود و بی علت داشتند !!!
ادامه دارد ...