من میدانم !
پرستو ها روی همان پستو ، همان جای همیشگی خانه می سازند
تو در بهار بعدی هم مثل همه بهارها در نهایت شکوه و زیبایی روز افزونت خواهی بود ...
ای تمام بهار آرزو های من !
ای کودک مرده در بطن ذهن همیشه آبستن غم های من ...
ای نوزاد هرگز متولد نشده من ...
ای که تمام پاییز های حزن آور و زمستان های ملال انگیز
به شوق بهار های با تو بودن میگذشت
با تو میگویم ای آخرین زیبایی مجسم عالم !
من پاییز تر از آنم که بتوانم دوباره در بهار بعدی با تو قدم بزنم ...
خزان زده و به یغما رفته ،
عریان از شکوه و عظمتی که روزگارانی بود و دیگر نیست
نظاره گر تو تا خود بهار زنده میمانم ...

+ شعری غم انگیزم از من بگذر ...