من هرگز به شما نگفتم که تمام نوروز ها مرا به یاد شما می اندازد .
هزاران نوروز از پی هم گشتند و شما برنگشته ای
و من هنوز سرگرم در خیال شما سرخوش ام
با خیال شما که یک عمر خاطره من از بهار هستید
شاهزاده خانم !
نصویر شما با آن دامن گلگلی که گل هایش از باغچه کوچک ما هم بهار تر بودند ،
آن کفش ها که تا خود سیزده باید تمیز می بود ،
آن چشم های پر ذوق کودکانه از صدای توپ تحویل سال ،
موهایی که به زور سر شانه تاب خورده بود و یاد گندم زار زرین رویای من بود
تنها یادگاران من از شماست ...
و من هزاران سال است که در گذر گاه فصول ،
درست در نقطه اعتدال بهاری ،
همانجایی که شما را با آن قرآن در دست دیدم ،
به تمنای شما ایستاده ام
و حتی برای لحظه ای تصویر دامن ی که بهار از آن در باغچه میرویید ،
از ذهن سالخورده ام بیرون نرفته ...
