خرید بک لینک

من چیز زیادی از زندگی نخواسته بودم 

جز یک عشق 

زندگیم نابود شد ولی نفهمیدی 

کاش تو می فهمیدی چقدر به فنا رفتم ...

برچسب: نویسنده: پویا توکلی تاريخ: چهارشنبه 21 دی 1401 ساعت: 1:07

در ادامه پست قبل :
همه چیز عین یک دومینو بهم خورد و ضربه زد و سیل وار نابود کرد و رفت و به شدت متحیرم اصلا نمیدونم دویست میلیون بدهی از کجای زندگیم در اومد
من که اصلا درآمدم خوب بود
من که اصلا چیزی به زندگیم اضافه نشد پس این دویست میلیون تومن کجا رفته ؟
خوب معلومه نزولی یا صعودی از همون یک میلیون در اومده !
همون یک میلیون که مادرم باید بعد ده سال که هیچ کاری برام نکرده بود بهم میبخشید ولی نبخشید

برچسب: نویسنده: پویا توکلی تاريخ: يکشنبه 29 دی 1398 ساعت: 5:51

موسیقی ماشین زمان است .

در بر میگیردت ، میبلعدت و میبردت درست وسط کوچه کودکیت ،

کوچه ای که از آن تمام خاطرات تاریخ مصرف گذشته ات را میبینی ،

اما نمیتوانی به آنها دست بزنی .

و ازین ناتوانی رنج میکشی !

این یعنی نوستالژی ،

و موسیقی قدرتمند ترین ابزار نوستالژی ست ...

برچسب: نویسنده: پویا توکلی تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 16:32

دوباره روزی بهار می شود ، من میدانم !پرستو ها روی همان پستو ، همان جای همیشگی خانه می سازند تو در بهار بعدی هم مثل همه بهارها در نهایت شکوه و زیبایی روز افزونت خواهی بود ... ای تمام بهار آرزو های من ! ای کودک مرده در بطن ذهن همیشه آبستن غم های من ... ای نوزاد هرگز متولد نشده من ... ای که تمام پاییز های حزن آور و زمستان های ملال انگیز به شوق بهار های با تو بودن میگذشت با تو میگویم ای آخرین زیبایی مجسم عالم ! من پاییز تر از آنم که بتوانم دوباره در بهار بعدی با تو قدم بزنم ... خزان زده و به یغما رفته ، عریان از شکوه و عظمتی که روزگارانی بود و دیگر نیست نظاره گر تو تا خود بهار زنده میمانم ...ادامه مطلب

برچسب: غمگین,پاییزم,بگذر, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

قصه تا آنجا پیش رفت که با تیغه و موتور و در و پیکر بی در و پیکر کارگاه هم حسی ام شروع شده بود . هنوز یک دل سیر از شجاعت تازه بدست آورده ام کیفور نشده بودم ، که با صدای مربی جوان به خودم آمدم : _ کافیه حالا باید برش زدن رو یاد بگیری . شجاعت نابالغم در شرف تباهی بود که به خاطر آوردم این تیغه برای دست بی خطر است ! مربی نشست و تکه سنگی را بعد از چند وارسی سر دستی ، و نه خیلی محتاطانه از طرفی که به نظر هموار تر می آمد به تیغه در حال حرکت نزدیک کرد . سر و صدایی اعصاب خورد کن تمام فضا را گرفت ، اعصاب خورد کنی شیرین که صدایش بی وقفه در سی و سه بند اعصاب نداشته ام رژه می رفت و فقط شگفتی سنگی که مثل پنیادامه مطلب

برچسب: حوض,سنگی,قسمت,چهارم, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

من خود خداوند بودم ! پیامبر بودم ،و کتابی داشتم ، که تنها یک آیه داشت ! (( ای قلب های لرزان و ترسان ، ویران شوید و بریزید ! که برای پذیرش پروردگار ، محصور دیوار هایتان ، بسیار کوچک اند ... )) و هیچ کس در امتم قلب لرزانی نداشت ، جز آنکه عاشق بود ! و هیچ قلبی نریخت جز آنکه شکسته شد ... + خداوندا نفهمیدم خطا کردم ... به قلم معجزه گر در روز پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ ساعت 21:25 در بخش : پرسه در آینه ادامه مطلب

برچسب: شبی,حال,مستی,تکیه,جای,خدا,کردم, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

شاهزاده خانم ! من هرگز به شما نگفتم که تمام نوروز ها مرا به یاد شما می اندازد . هزاران نوروز از پی هم گشتند و شما برنگشته ای و من هنوز سرگرم در خیال شما سرخوش ام با خیال شما که یک عمر خاطره من از بهار هستید شاهزاده خانم ! نصویر شما با آن دامن گلگلی که گل هایش از باغچه کوچک ما هم بهار تر بودند ، آن کفش ها که تا خود سیزده باید تمیز می بود ، آن چشم های پر ذوق کودکانه از صدای توپ تحویل سال ، موهایی که به زور سر شانه تاب خورده بود و یاد گندم زار زرین رویای من بود تنها یادگاران من از شماست ... و من هزاران سال است که در گذر گاه فصول ، درست در نقطه اعتدال بهاری ، همانجایی که شما را با آن قرآن در ادامه مطلب

برچسب: شاهزاده,خانم,کودکی, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

تو سراپا بهاری و من در قعر زمستان های پایان ناپذیر ناباوری اسیرم

من تنها بندی بر پای تو ام ای همراه ،

بزرگواری کن و از من بگذر ...

برچسب: بگذر, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

و شاید درست ترین تعریف من از انسان :

موجودیست که مقایسه تاریخ تمدنش با قدمت توحشش ،

توجیه تمام جهالت هایش است ...

برچسب: کسم,کسم, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

(( تاریخ مصرف 99 سال پس از تولید ! )) قسمت دوم خانم والا رفعت را صدا زد که : _ آفتابه لگن را از خوض نه ، از تنگ سردابه که خنک تر است آب کن و وقت صلاه صبح بیار اتاقم ، افطار را هم تو حیاط میخوریم ، روی تخت . رفعت با آن هیکل ریزه جلدی پرید جلوی پای خانم والا و در حالیکه چشم های درشتش را پشت هم میبست و باز می کرد و با لبه صوری اش ، مثل دختر هایی که از هول خواستگار گیج شدند ور میرفت گفت : _ چشم خانوم جون ! و انگار راحت شده باشد آب گلویش را قورت داد . _ چراغ را نفت کردی ؟ _ بله خانوم جون همه چراغ ها نفت شدن . و همینطور که لبه روسری اش را دور انگشت اشاره اش هی میپیچید ادامه داد : میرز ممد کفاش میگفادامه مطلب

برچسب: تاریخ,مصرف,سال,تولید, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

گیاهی که از خوف پاییز _ که تنها تکامل بخش چرخه طبیعت است و هیچ گیاهی را تا ابد نخشکانده _ به علف های هرز همجوارش ، به برای گرم شدن پناه می برد ، دیر یا زود به در هم تنیدگی بی رحم ریشه های خشک فسرده شان دچار خواهد شد و قطعا پیش از روییدن در بهار بعدی ، خفه خواهد شد و مرد ... + باغبان و رهگذاری نیست ، باغ نومیدان ، چشم در راه بهاری نیست ...ادامه مطلب

برچسب: گو بروید یا نروید, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 13:17

بازی رنگ های نور ، لا به لای برگ درختان ، در یک غروب پاییزی ،

درست معنی شکوفا شدن دم رفتن است ،

گل دقیقه نود !

و یا عاشق شدن در صد سالی ...

دلچسبی اش درست در همین است که چیزی به پایان نمانده ،

و فرصت کمتر از آن است که بتوان چیزی را از دست داد !

خاطر جمعی احمقانه ایست که سرخوشی غیر قابل افتخاری می آورد ...

+ چشم فلک نم نم اشکاشو میریزه ....

برچسب: غروب پاییزه دلم غم انگیزه,غروب پاییزه دلم غم انگیزه دانلود,غروب پاییزه دلم غم انگیزه mp3,غروب پاییزه دلم غم انگیزه جمشید نجفی,غروب پاییزه دلم غم انگیزه چشم فلک نم نم اشکاشو میریزه,غروب پاییزه دلم غم انگیزه متن,غروب پاییزه دلم غم انگیزه چشم فلک نم نم,غروب پاييزه دلم غم انگيزه دانلود,شعر غروب پاییزه دلم غم انگیزه,دانلودآهنگ غروب پاییزه دلم غم انگیزه, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 13:17

کسی نمیداند !

خداوند در ساختن روز شنبه چه رملی پنهان کرد ،

که شنبه همیشه جادویین و خیال انگیز ترین شکل صرف فعل توانستن است ...

برچسب: نویسنده: پویا توکلی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 13:17

و بالاخره روزی رفت ،

چنان که انگار ، هرگز نیامده بود ...

+ شهامتی نا به هنگام ،

برای به دست آوردن چیزی از دست رفته ،

که وقتی دست یافتنی بوده شهامتش جنگیدن برایش را نداشتی ،

تنها از تو احمقی میسازد و بس ...

++ به یاد تو پشت پنجره ها سر به گریه گذارم ...

برچسب: در کتاب دل قصه ها ز تو دارم, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 15:59

دیدن یک گیاه خود رو یا علفی که گوشه ای از غارت بی رحمانه پاییز ، به دور از تشریفات گرده افشانی و آبیاری و کود دهی ، در امان مانده و سر برآورده ، به تو یاد می دهد :

برای برد در چرخه ای که پاییزی شدن در آن اجتناب ناپذیر است تنها چاره سرکش و خود رو بودن است ...

+ تو بهاری و به اندازه باران خدا زیبایی ...

برچسب: من اگر پاییزم,من اگر پاییزم و درختان امیدم, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 16:23

صفحه بندی